خرید بک لینک

گفتم: تو همه عمرم زمانهای زیادی بود که واسه فرار کردن ازش جنگیدم. حتّی میتونم بگم سالها بود ازش فرار میکردم. میجنگیدم باهاش. با نوشتن میجنگیدم. با واژهها. حتّی با کتاب خوندن. با هرچی کاغذ و قلم. منو به اسارت میکشوند، حبس میکرد. مثل یه درد بود. مثل بوکوفسکی که رو اسبها شرط بندی میکرد تا از نوشتن فرار کنه...منم فرار میکردم...ولی داشتم با خودم میجنگیدم، داشتم از خودم فرار میکردم...
گفت: تو اسب داری؟
نه
پس شرط بندی میکردی؟
نه
پس چطوری فرار میکردی؟
با حرف زدن با آدما...

+ این را برای خودم مینویسم که در خاطرم بماند: همیشه شاگردانِ اخراجی، انگیزههای بیشتر و قویتری دارند. و در این مورد هرگز استثنایی وجود نخواهد داشت، اگر آن شاگرد، به معنای واقعیِ کلمه و با تمامِ وجود، پذیرا و عاشقِ آن آموختن و آن هنر باشد و آموختن برایش، بسیار ارزشمند باشد...اخراج برایش به مثابه یک پلّهی صعود خواهد بود، پلّهای که از درّهی عمیقِ شکستگی و اندوه و اشک، عبور کرده است...

برچسب: نویسنده: بهنام رستمیان تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 5:13

صفحه بندی