-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 12:50
«به آن بخش از وجودم پناه بُردم که هیچکس را دوست نداشت و در همانجا تا ابد پناه گرفتم..» آلبر کامو
خرچنگهای مردابی....
-
تاریخ: 1399/9/24 ساعت: 20:21
هنوز هم زندهام و زنده بودنم خاری است...
ت و ک ل
-
تاریخ: 1399/9/24 ساعت: 20:21
هرگاه میخواهم خودم، تک و تنها، کارهایم را پیش ببرم؛ هرگاه میخواهم خودم همه چیز را درست کنم و میخواهم خودم به تنهایی، کارهایم را جلو ببرم، تا مطابقِ خواستههایم شود؛ خرابکاری میکنم...از کی تا به حال به
ا د ب ی ا ت
-
تاریخ: 1399/9/24 ساعت: 20:21
ادبیّات، دلپذیرترین روش برای نادیده گرفتنِ زندگی است... فرناندو پسوآ
از آغاز
-
تاریخ: 1398/2/7 ساعت: 14:38
میدهم خود را نویدِ سالِ بهتر، سالهاست...مهدی اخوان ثالث
آری...
-
تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 9:10
از یه جایی به بعد، دیگه باید به خودت بگی بسه! تو خدا رو داری و همین کافیه...
گربه
-
تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 9:10
تو زندگیِ بعدیم دوست دارم گربه باشم...بیست ساعت در روز بخوابم و منتظرِ غذا باشم... #بوکوفسکی *هیچجا وبلاگ نمیشه...
طعمِ شیرینِ سادگیهای گذشته
-
تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 9:10
چک کردنِ وبلاگها با لپ تاپ، کار بسی مطبوعی است. مرا پرت میکند به گذشتههای خوبی که با اینجا داشتم، به وبلاگهای خوبی که میخواندم...طعمِ مطبوعی دارد. یک جور حسِ شیرینی توام با کهنگی...چقدر این چیزهای ساده یک روز شیرین بود. دلم میخواهد همیشه حفظ شود این شیرینی... * نفرینِ آمون بر موبایل!
ف ر ی ا د
-
تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 15:02
*من گریههامو قبلا کردم...حالا فقط فریاد برام مونده...
سنگ و برکه
-
تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 15:02
سنگی در آب می اندازیمآب به هم می خوردگل آلود و دوباره صاف می شوداین "تلاطم" لازم بودسنگ جای خود را یافته استبرکه اما دیگر همان برکه نیست! پیتر زومتور+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 18:58 توسط بهار | Let's block ads! (Why?)
سکوت
-
تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 15:02
همیشه باید دنبالِ کسی باشی که بدونِ اینکه حرف بزنی تو رو بشنوه...بدونِ اینکه خودتو ثابت کنی تو رو بفهمه...بدونِ اینکه هی لازم باشه توضیح بدی...بدونِ اینکه هی بگی و بگی و بگی...کسی که سکوتت رو بفهمه، ارزشمندترینِ.+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 19:1 توسط بهار | Let's block ads! (W...
آی نو آی نو
-
تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 19:43
وبلاگ دیگه واقعا عمرش تموم شده... اینجا احساس میکنم مُردم یا دارم تو دنیای ارواحِ خاموش حرف میزنم...سوت و کور... دوباره برمیگردم اینستا. + دیشب دوباره بهم ثابت شد که من یه دیوونهام...متاسفانه. + نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۶ساعت 23:53 توسط بهار |
بوی خستگیِ مضاعف
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 11:49
بعضی شبها، مثلِ امشب، که بی خوابی به سرم میزند و میخواهم صدای افکارم را نشنوم، به یاد گذشتههای دور، رادیوی گوشیام را روشن میکنم و امواج را بالا و پایین میکنم... موسیقیها هنوز قدیمی است...بعضی از گویندهها را نمیشناسم، امّا حسّ اصحابِ کهف را ندارم...هنوز مردم برای ابراز نظراتشان به رادیو زنگ میز
هنر برای هنر
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 11:49
+ فیلمسازها میتوانند دوربینهایشان را به سمتِ مشترکاتِ ذاتِ انسانها بچرخانند و کلیشههای ملیّتی و دینی را در هم بشکنند... + من سینمای فرهادی را دوست دارم و دریافتم که اگرچه حسادتها و طعنهها و سنگاندازیها، در این سرزمین، از پشتِ میزها و تریبونهای چند میلیونی که مردمی نیست، همیشه جواب میدهد؛ ا
از دلخوشیها...
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 11:49
وقتی در هجومِ اخبارِ بد، آقای پستچی، لبخند را به لبم مینشاند؛ و در حالیکه بستهای توی دستش است، میگوید: این هم عیدیِ شما... پستچیها، مهربانترین انسانهای دنیا هستند...یا شغلشان ایجاب میکند که مهربانترین باشند و یا مهربانترین بودنشان، ایجاب کرده که پستچی شوند... اگر در سرزمینِ دیگری میزیست
بالاخره...
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 11:49
خبر جدید اینکه، ما هم عضو اینستاگرام شدیم... البتّه هرگز خیال نکنید که قرار است مثلِ خیلیها، بساطمان را از اینجا جمع کنیم و دربِ اینجا را تخته کنیم...خیر، وبلاگ برای من چیزِ دیگری است و هرگز اینجا را رها نخواهم کرد، و اینجا را خیلی هم دوست دارم...پس اینجا هستیم همچنان. امّا خودمان را کپی، پیست کردها...
منِ دیروز، منِ امروز
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 11:49
بزرگترین اشتباه من در زندگی، دست کم گرفتنِ خودم بود و پر و بال دادن به آدمها، و بت ساختن از آنها...غافل از اینکه من، بالاتر از همهی آن بتها پرواز میکردم، اگر خودم را میدیدم... + نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:20 توسط بهار |
هیچ...
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 11:49
از یک جایی به بعد میفهمی که خودت باید حالِ خودت را خوب کنی...و به دادِ خودت برسی... بعد از فهمیدن امّا، باید تمرین کنی و یاد بگیریاش... از فهمیدن تا یاد گرفتن چقدر فاصله است...؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:9 توسط بهار |
ای حالِ نامعلوم
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 11:49
به یک سکوتِ ممتد و طولانی نیازمندم...در این آشفتگیها... سکوت کن دخترک، سکوت...یک سکوتِ عمیق و ناتمام...چنان عظیم که هیچ چیز آن را فرو نریزد...و چنان محکم، که کوهی را شبیه و چنان بیپایان، که لال بپندارندت...و چنان خاموش باش، تا فراموشتر از این شوی و هیچکس پیدایت نکند و در عمقِ سکوت، گم شوی و خطی
من نیز هم
-
تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 5:13
من خویشاوندِ نزدیکِ هر انسانی هستم، که خنجری در آستین پنهان نمیکند... شاملو